
وقتی میگم خسته ام.همه می خندن. میگن از سر بی کاری داره می نویسه.
وقتی میگم تنهام .همه میگن اینم یکی مثل بقیه. داره دروغ میگه.عادتشه
وقتی گاهی حس میکنم حتی خدا فراموشم کرده...یعنی تو اوج ویرونی ام.
کیه که بفهمه؟ هان؟ یکی به من بگه آخه چقدر؟ آخه تا کی؟ آخه یه دل چقدر می تونه نشکنه؟
چقدر بند بخوره و از هم نپاشه؟
از کی بپرسم کجاست این عدالتی که میگن؟
به کی بگم صدای ناله های یه طفل معصوم رو؟
به کی بگم که با زبون خودش مرگشو می خواست؟
کی میفهمه که یه مادر چی میکشه وقتی بچه اش بهش میگه دیگه طاقت موندن نداره؟
آخه بگم میگن کفره. میگن خدا رو نمی شناسه.
آخه کجاست خدای اون که بهم بگه واسه کدوم گناه نکردش اونقدر عذاب کشید؟
واسه کدوم نماز نخوندش تاوان پس داد؟ آخه حتی به سن تکلیف نرسیده بود.
چرا کسی نیست که ازش بپرسم یه مادر چقدر تحمل داره که بچه اش جلو چشمش جون بکنه و نمیره؟
کسی هست که بگه چه حالی داره یه پدر٬ وقتی دستای پسرش تو دستاش سرد میشه؟
چرا هیچ کس نیست که بگه این چه حکمتیه؟
آخه خدا مگه نگفتی معصومن همه ی بچه ها؟
مگه نگفتی عذاب جون دادن واسه کسیه که گناه کار باشه؟حالا چی داری بهم بگی؟
آخه خدایا مگه میشه یه عمر یا صدای خرخر نفس های آخرعزیزت زندگی کنی؟
آخه چطور فراموش کنم که ازت خواستم زودتر خلاصش کنی؟ که دیگه نترسه. دیگه نلرزه از هیبت مرگ.
چطوری اشکاش یادم بره؟
آخه خدایا یه پسر ۱۳ ساله نمی فهمه رفتن یعنی چی.
اون هنوز امید داشت. هنوز فکر می کرد که باید امسالم بره مدرسه.هنوز فکر میکرد که خدا شفاش میده
هنوز به این زندگی لعنتی چنگ می زد.واسه خودش واسه مامانش.واسه باباش.
فقط بهم بگو کجاست٬ حکمت این همه عذاب چیه؟ بگو که کافر نشم
دارم میمیرم از بغض. دارم خفه میشم از گلایه. نمی دونم چی میگم.چی می خوام. ولی...
خدایا این روزم رو هم شکر.
کاش خاک سردی در آغوشم می گرفت
و چشمانم را به بی نهایت گره میزد...
از همه ی کسایی که به خاطر مرگ خواهرزادم تسلیت گفتن و به یادم
بودن ممنونم.
وقتی میگم دعام کنین باور کنید از سر عادت نیست. محتاج آرامشم.
دعام کنید
در گذرگاه زمان٬
خیمه شب بازی دهر٬
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میریند٬
رنگها رنگ دگر می گیرند.
و فقط خاطره هاست٬ که چه شیرین و چه تلخ٬
دست ناخورده به جا می ماند
